تبليغاتX
خاطرات علي سه تاري

سلام

ديروز و امروز خيلي خبر داشتم و به قول بچه ها مثل يه بولدوزر كار كردم. فكر كنم ميانگين روزي 6 تا خبر درست و درمون دادم.

خيلي خسته شدم اما خستگيه اين مدلي رو خيلي دوست دارم. دلم مي خواد واسه كارو فعاليت مستمر جونمم بذارم.

راستي امروز تركوندم. امير حسين مدرس مشده و منم يه قرار مصاحبه توپ باهاش گذاشتم و اونم تفلي اونقدر خاكي و افتاده ي كه بدون مكث جواب مثبت داد. البته ناگفته نمونه كه استاد تاريخ موسيقيه خودم يعني هوشنگ جاويد باهاش رفيقه، يعني يه جورايي مدرس شاگرد جاويد هم بوده، مصاحبه رو كه گرفتم اون متني كه خودم دوست داشتم و با جزئيات مي ذارم تو وب.

امروز صبح هم مثل هميشه يه نيم ساعتي دير از خواب پا شدم و تا رسيدم خبر 1 ساعتي دير شده بود اما نمي دونم چه حكمتي داره كه هر جا من دير مي رسم مراسم هم دير شروع مي شه و هر جا كه ني رسم برم كلا مراسم كنسل مي شه!!

مثلا همين ديروز صبح، قرار بود ساعت 8 و نيم برم يه جايي واسه خبر، از خواب پا شدم ديدم ساعت 9 شده، تا از خونه زدم بيرون ساعت 9 و نيم بود، رسيدم به محل آفيش خبر ساعت 10 و نيم بود كه فقط نيم ساعت از برنامه مونده بود، اما وقتي رسيدم ديدم دراي سالن همايش بسته ي، از نگهبان سوال كردم گفت همايش كنسل شده و فردا جاي ديگه اي برگزار مي شه! حالا باز بگين من شانس ندارم.

اوه اوه! يه خبر نمي دونم بد يا خوب! محمدپور وبلاگو خوند! نمي خواستم از آشناها كسي بفهمه اين وبلاگو دارم اما لينك وبم تو وب پژمان ملعون بود و محمدپور از اونجا آدرسو پيدا كرده بود! البته ديگه كاريش نمي شه كرد و شتري بود كه بايد سر مي بريدمش!

امروز هم يه همايش نقاره پژوهي و نعت و منقبت خوني بود كه خيلي حال داد و چند نفر از منقبت خوناي قديمي ايران اونجا خوندن.

راستي امروز داشتم مراسمه غبارروبي حرمو كه تو ه سي دي بود نگاه مي كردم، روش يه آهنگه خيلي قشنگ گذاشته بودن، بي اختيار گريم گرفت، اصفهاني هم پشت سرم واستا بود و داشت نگاه مي كرد، خيلي گريه كرد، يه جورايي احساس كردم آقا نگام كرد.

حرفي رو كه از اول مي خواستم بگم آخر مي گم تا بيشتر خودم باهاش حال كنم، آخه من بهترين جملاتمو ميذارم واسه آخر مطالبم:

آقا! تولدتون مبارك!


 
+ نوشته شده توسط علي سه تاري در دوشنبه بیستم آبان 1387 و ساعت 16:15 |


سلام

امروز 17 آبان 1387 روز جمعه بود و يكي از مهم ترين خبرايي كه تا هفته پيش دست من بودو ازم گرفتن، دليلش هم پارتي بازي و اين مسائل احمقانه بود. بد جور اعصابم از دست دوتا مسبب اين قضيه خورد بود، خيلي خودمو كنترل كردم كه بهشون چيزي نگم و نگفتم. حالا هم بعداز دادن 5، 6 تا خبر از صبح تا حالا دارم استراحت مي كنم.

روزگارو مي بينين! روز جمعمون هم مال خودمون نيست!

حال و روزم خوبه و شكر خدا نوني از گلو پايين ميره و دستي واسه نوشتن مي چرخه، راستي ديشب يه قطعه قر و قاطي با ساز زدم، فقط حسي بود ولي خداييش خودمم نفهميدم چي بود، بيشتر شبيه نتاي ماهور ترك بود، هر چي بود بداهه بود و خودم باهاش خيلي حال كردم.

راستي "م" چند روز هت كه ديگه اداره نمياد، نمي دونم چي شده، پژمان هم ازش خبر نداره، يه كم دلم واسسش تنگ شده، آخه وقتي هست خيلي باهاش كل كل مي كنم و همين شادم مي كنه!!! (كرم دارم ديگه!)

راستي پژي امروز بهم شماره 7، 8، 10 تا شماره G داد و منم سيو كردم، به 2، 3تاشون مي زنگم يا اس ام اس مي زنم.

هنوز يه كم دلم واسه سحر تنگ مي شه، دارم مخ مامانو مي زنم كه دوباره زنگ بزنه خونشون، آخ كه اگه بشه، چي مي شه!!!

+ نوشته شده توسط علي سه تاري در جمعه هفدهم آبان 1387 و ساعت 17:8 |


سلام
امروز 15 آبان 1387 يه شب باروني و نسبتا سردو دارم پشت سر مي ذارم.
مي دونم كه چند روزه آپ نكردم، آخه اين دهه كرامت خيلي سر مارو شلوغ كرده و بدجور به هم پيچيديم.
تو اين چند روز اتفاقاي زيادي افتاد كه مهمترينشو واستون مي گم:
پژمان با "م" صحبت كرده بود و اون هم گفته بود كه اصلا از رفاقتاي اين مدلي با پسرا خوشش نمياد! نمي دونم چي فكر مي كنه كه اينجوري حرف زده، 5 سال از منن بزرگتره منم واسه همين خيلي اميدوار بودم با اين موضوع يه كم متمدنانه برخورد كنه اما جوابش خيلي نا اميدكننده بود، البته طرز فكرش اينه، منم نخواستم كسي رو به كاري زور كنم، به پژي گفته بود دلش مي خواد با من يه رابطه تو چارچوب در محيط كار داشته باشه، من كه فكرم اين بود كه باهاش فقط رفيق باشم و به جون مادرم هدف ديگه اي ندارم، اولش افكارم يه خورده منحرف بود اما بعد يه مدت فهميدم دوسش دارم، حالا هم واسم فرقي نمي كنه برخوردش باهام چه طور باشه آخه اون واسه من ارزش قائل نشد.
اما مهمترين واقعه تو اين چند روز ضبط كردن يكي از كارام بود كه با محمد حسين تنبك نواز كه كپي پژمان حدادي ساز مي زنه انجام دادم. كار يه حركت فوق احساسي با در نظر گرفتن معياراي بداهه نوازي البته به سبك حسين عليزاده بود. كار قوي شد اما بايد رو تدوينش كار كنم. محمد حسين با اينكه سن و سالي نداره اما تو احساسات خيلي بهم نزديكه، خيلي هم رو كوروماتيك و گرفته زدن تنبك متبحره، خودم كه بهش مي گم ته تنبك.

راستي يه چيزي هم تو اين روزا فهميدم؛ محمدپور استعداد يادگيري فركانس نت نداره، رشتش رياضي بوده و خداي حفظ كردن عدد و رقماست اما احساس مي كنم اگه با ساز شروع كنه رحت تر كارو ياد ميگيره، ولي بازم ميگم كه صداش فوق العادس.

البته تو اين مدت به خاطر خستگي تو اين مجموعه خيلي همه به هم ديگه توپيديم، خدا كنه كسي رو ناراحت نكرده باشم.
حالم خوبه اما دلم بازم واسه سحر تنگه، كاش مامانم قبول كنه واسه 12مين بار زنگ بزنه خونشون و بالاخره باباش اين دفعه من و سحرو از دلتنگي و اين دوري راحت كنه.
شماها هم دعا كنين.
 
+ نوشته شده توسط علي سه تاري در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387 و ساعت 21:10 |
سلام، امروز 8 آبان 1387 روز نسبتا گندي داشتم.
صبح از ساعت 8 بيدار بودم. رفتم اداره تبليغات تا يه سري خبرو پيگيري كنم اما مگه اين كاغذبازياي اداري ميذاره آدم كارشو انجام بده؟! آخرش بعد از 2 ساعت نشد و اومدم اداره،
دستم به ماهيتابه غذا سوخت و الان هم دارم با يه دست تايپ مي كنم پس بقيشو فردا مي نويسم.

+ نوشته شده توسط علي سه تاري در چهارشنبه هشتم آبان 1387 و ساعت 16:20 |

سلام، امروز 7 آبان 1387 من روز نسبتا پركاري رو پشت سر گذاشتم.
تقريبا ساعت 8 صبح از خواب پا شدم و از همون اولش احساس كردك مچ دست راستم درد مي كنه، از اونجايي كه من چپ دستم در دست راست يه مشكل بزرگ واسه نواختنه سه تاره، البته ناگفته نمونه كه شب قبلش 3 ساعت سه گاه زدم و رو گوشه هاي مخالف و هدي و پهلوي خيلي مانور دادم، احساس كردم مچ دستم بسته، رفتم پيش يكي از رفقا كه باشگاه بدنسازي داره و رشتش پزشكيه، گفت گرم بوده و يه هو گرفتي خوابيدي واسه همين بسته، گرمش كني خوب مي شه، راستي دندونم هم درد مي كنه فقط بايد وقت بشه برم دكتر آخه امونمو بريده.
تو راه كه ميومدم خيلي به اتفاقاتي كه روز قبل افتاده بود فكر كردم، خودم باورم نمي شد كه بتونم "م" رو اينقدر دوست داشته باشم، اما از يه جهتايي هم سعي مي كردم ديگه بهش فكر نكنم. دوسش دارم، در نهايت به اين نتيجه رسيدم كه باهاش صحبت مي كنم، فقط نمي دونم كي اين كار انجام مي شه، مطمئنم بايد يه سري ابهاماتو برطرف كنم. در ضمن تو اين مورد يه خيالات بدي هم تو ذهنمه كه ترجيه مي دم در موردش تا به اطمينان نرسيدم حرفي نزنم.
راستي يادم رفت بگم كه ديروز بالاخره بعد از 3 ماه، پول پژوهشي كه واسه اداره انجام داده بودم رسيد، خداييش خيلي بيشتر از اوني كه فكرشو مي كردم بود، البته بماند كه پژمان نذاشت زياد اين خوشي داشتن يه جيب پرپول طول بكشه!! اي بابا! ما كشته رفاقتيم ديگه!!! اما جدي زياد بهم حال نداد، تا حالا شده يكي بهتون يه هديه بده امام ته دل احساس كنين اون كسي كه اين هديه رو داده ازتون دلخوره؟؟!! منم يه همچي حسي داشتم، دليلش هم درگيري فكرم بود.
امروزم از صبح كه اومدم زياد دل و دماغ كار نداشتم و تنها كسي كه اين موضوعو فهميد مرتضي بود كه حتي اومد به شوخي گفت: جوابت كردن؟ منم به خنده گفتم: نه جوا دادن حالا غصه دارم كه چه غلطي بود كردم؟؟! خرجشو از كجا بدم!
تو نشريه قرار بود يه سري عكس مربوط به ميلاد امام رضا با سوژه اي كه خودم طرح كردم و عكاسا گرفته به سردبير تحويل بدم، يه موضوعي هم بود كه در موردش بايد گزارش تحليلي مي نوشتم كه خدا رو شكر با زحمت فراوون رسيد.
راستي محمدپور امروز گفت كه فردا بعد از ظهر كلاس آوازشه، ديشب خيلي بهش فكر كردم، آخه تنگي نفس داره و بايد اول اوضاع تنفسيش راحت بشه بعد رديف و نت ياد بگيره، صداش خوبه ولي نفس نداره و به نظرم بهترين راه واسش كوهنورديه. گفت كه "م" هم مياد واسه كلاس، مردد شدم كه برم يا نه، نمي خوام ديگه خيلي بهش نزديك بشم اما چه مي شه كرد به اين دل صاحاب مرده!
الان هم سردبير بهم گفت واسه مطالب فردا تا ساعت 10 بيشتر وقت ندارم، كار سختيه اما نشد نداره.
خيلي دوست دارم سحر كنارم بود و با اون نگاه معصومانش كه سه سال آرامشم مي داد بازم الان آرومم مي كرد اما ديگه نيست و به قول خودش تو آخرين مكالمه تلفنيمون كه فقط 35 دقيقه توش 2تاييمون گريه كرديم؛ من ديگه سحر نيستم، فقط يه خاطره ام!
كاش سحر بود!!

+ نوشته شده توسط علي سه تاري در سه شنبه هفتم آبان 1387 و ساعت 16:20 |

سلام.
امروز 6 آبان 1387 ساعت 9 صبح از خواب پا شدم و نيم ساعت ساقي نامه زدم، هر وقت ساز به دستم مياد و خود به خود ميره رو ساقي نامه مي فهمم كه روز خوبي پيش رو ندارم.
باز هم مثل هميشه تو راه اتفاق خاصي نيفتاد و منم با mp3 پلير آلبوم جديد همايون شجريان يعني خورشيد آرزو رو گوش مي دادم، يه كم دلم باز هوايي شد اما كنترل كردم.
راستي ديروز يادم رفت بگم كه من يه شكست عشقي خوردم كه اگه فرصت شد بعدا واستون توضيح مي دم.
رسيدم اداره و تو سايت رفقارو ديدم، رئيس نبود، بعدا فهميدم رفته تهران واسه يه كاري كه اداره مامورش كرده.
تو نشريه شلوغ تر از هر روز بود، "م" هم بود و البته اين دفعه چادر نپوشيده بود و با يه مانتوي معمولي بود، بعد از يه سلام و احوالپرسي با همه بچه ها، به اعضاي سرويس اقتصادي كه امروز 2، 3 تاشون اومده بودن سوژه دادم و خودم هم همون كار ديروزو پيگيري كردم.
امروز از پژمان خواستم بره يه جوري از "م" بپرسه كه دوست يا نامزد داره؟ كه اگه داشت من حساب كار خودمو بكنم! پژمان بعد يه نيم ساعتي اومد و گفت: كلا دور و برشو خط بكش آخه جريانش خيلي بي حاله! انگار يه سطل آب يخ ريختن رو سرم، يه كم بي حال شدم اما به رو نياوردم، فهميدم خيلي بدشانس يا شايد بدبختم، آخه سعي كردم "م" رو زياد دوست نداشته باشم اما زياد دوسش داشتم و همين اوضامو بي ريخت كرد، البته به قول يه بنده خدايي ما سورامونو خورديم فقط من يه كم زيادي احساساتيم.
ساعت 2 جلسه داشتيم، 5 دقيقه دير كردم و 5000 تومن جريمه شدم، راستي قبل از جلسه رفتم دستشويي، وسط كار بودم كه خانم آستاني زنگيد!! مونده بودم چه كار كنم! به هر بدبختي بود تو اون اوضاع جواب دادم، طفلي گفت 10 دقيقه دير مي كنه، به من اطمينان كرده بود و زنگ زد، منم رفتم جلسه به سردبير گفتم، البته اون هم 5000 تومن جريمه شد.
تو جلسه به خيلي موضوعا فكر كردم؛ به شيطونياي فضائلي، به مثبت و با ديسيپلين بودن آستاني، به مريضيه پژمان، به قانونمنديه كريم پور، به بي تفاوتي و شلوغ بازياي توكلي، به لبخنداي آلبوبيري، به خشونت سردبير و ...!
اما چيزي كه خيلي فكرمو مشغول كرده بود "م" بود، نمي تونستم به اين راحتي قبول كنم كه نرم سمتش ولي ظاهرا بايد خودمو مجبور به اين كار كنم، دوسش دارم، بهش هم گفتم اما اون واسه هيچ كسي ارزش قائل نيست، اخلاق ذاتيشه.
جلسه با همه فكراش تموم شد و منم الان بعد از 20 دقيقه گوش دادن آلبوم "مهر" ساخته ياحقي و شهناز كه واسه آرامش معركه بود، يه روز ديگرو تموم كردم.
عاشقش نيستم ولي دوسش دارم.
 
+ نوشته شده توسط علي سه تاري در دوشنبه ششم آبان 1387 و ساعت 15:31 |

سلام، من علي سه تاري، عاشق موسيقي، بوي گل مريم و زندگي هستم و البته پاييز و به خاطر همه زيبايي هاش مي پرستم. رشته درسيم پژوهشگريه و شغلم هم خبرنگاري واسه يه نشريه بين الملليه! راستي متولد 1364 هستم و تو اين نشريه دبير سرويس اقتصادي و پركارترين خبرنگار سياسي هستم.
اين وبلاگو افتتاح كردم كه خاطرات روزانه خودمو تو چند خط تو اين وبلاگ بنويسم.
اميدوارم بتونم به كارم تو اين مقطع ادامه بدم.
واسه افتتاح هم خاطرات امروز 5 آبان ماه سال 1387 رو مي نويسم:
امروز صبح حدود ساعت 8.30 ساعت اتاقم زنگ زد، مي خواستم زود بلند شم اما خيلي خسته بودم، آخه شب قبلش يكي از سخت ترين و پيچيده ترين آهنگ هاي زندگيمو تنظيم كردم و تقريبا تموم شد؛ اسمش "پنهان"!
ساعتو خفش كردم و گرفتم تا ساعت 10 خوابيدم.
طبق معمول بعد از بلند شدن از خواب يه نيم ساعتي ساز زدم، ساز از ديشب رو دستگاه نوا كوك بود و منم به ياد همه خاطراتم زدم.
ساعت 10.30 بود كه از خونه بيرون اومدم، اتفاق خاصي تو راه نيفتاد و تا اداره كه رسيدم اولين عكس العمل به ورودم از طرف خانم اصفهاني بود، گفت: اتفاقي افتاده؟ گفتم چرا؟ گفت: گرفته اي! گفتم: نه، فقط يه كم خسته ام. دختر دوست داشتني و دلسوزيه.
از در كه اومدم تو بخش سايت يه چيز نظرمو جلب كرد و اونم "م" بود، نميخوام اسمشو بگم كه اگه بعدا اينو خوند ناراحت نشه، دوسش دارم اما اون دوسم نداره، از رفتارش كاملا اينو مي فهمم، ولي نمي دونم چرا ازم خوشش نمياد.
راستي اولي كه اومدم امير سالاري كه هم محلي و از رفقاي قديميه گفت پژمان دوست نويسندم مريضه، بهش زنگ زدم، از صداش فهميدم سرما خورده، حالش خوب نبود اما هنوز ذوق دلقك بازيش به راه بود و وقتي پرسيدم دكتر رفتي؟ جوابش خيلي خنده دار بود؛ مگه آدم وقتي مريض ميشه ميره دكتر؟؟!!!.
جلوي "م" هم كه پژمان رو مي شناسه گفتم اون مريضه، واسش اس ام اس زد، يه كم حسوديم شد!!! كاش دوسم داشت!
قرار بود چند جايي تماس بگيرم و ببينم برنامه هاي اونا واسه تولد امام رضا چيه كه هيچ كدوم جواب ندادن و فهميدم امروز رو شانس نيستم.
راستي ز.آ هم كه خيلي امروز اكتيو و فعال بود بهم گير داد كه چرا اينقدر امروز كم كاري؟؟!!! مي خواستم حالشو بگيرم اما دلم نيومد، گفت: 2.5 سال سابقه كار تو اداره رو دارم و اين باعث مي شه خودشو خبرنگار بدونه!!! من در مورد سابقه خبريم چيزي نميگم!
الان هم اواخر ساعت كاريه، بعدش ميرم خونه، 2 ساعت سه تار مي زنم و بعد از شام خوردن مي خوابم، البته قبل از خواب به اوني كه تمام وجودمه و فقط پژمان تو رفقا مي شناسش فكر مي كنم، شايدم به يادش خيلي غمناك بشه اوضاعم.
+ نوشته شده توسط علي سه تاري در یکشنبه پنجم آبان 1387 و ساعت 16:33 |